معرفی وبلاگ
معرفی علما و مشاهیر مدفون در تخت فولاد اصفهان
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 12093
تعداد نوشته ها : 4
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

حاج ميرزا حسن خان جابري انصاري 

ملقب به «صدرالادباء» در سال 1287 هـ.ق در شيراز متولد شد. هنوز چهار سال بيشتر نداشت كه با خانواده خويش به اصفهان مهاجرت كرد. در اين زمان مقدمات علوم را نزد پدرش فرا گرفت . دوران تحصيل او نزد پدرش 13 سال طول كشيد و با مرگ نابهنگام وي به بيماري قولنج، پايان يافت. در اين مدت ميرزا حسن كتب متداول صرف و نحو و بعضي متون ادب را فرا گرفت. آنچنانكه در 16 سالگي به دستور پدر، شرح ملا علي قاري را بر فقه ابو حنيفه از عربي به پارسي ترجمه نموده و همگان را شگفت زده كرد. ميرزا حسن از محضر عالماني چون آخوند كاشي و جهانگيرخان قشقايي ، شيخ محمد حسن نجفي ، سيد محمد باقر درچه اي كسب علم نمود. در انقلاب مشروطييت ، بزرگان اصفهان او را به وكالت خويش در مجلس برگزيدند ولي بجهاتي نپذيرفت و به روزنامه نگاري روي آورد و مجله «گنجينه انصار» را منتشر كرد.

در سال 1326ق محمد علي شاه قاجار دستور دستگيري وي را به علت همكاري  در برپايي انقلاب مشروطه صادر كرد. اما قبل از رسيدن مأموران ميرزا حسن براي زيارت عتبات عاليات از طريق شهركرد به طرف عراق حركت كرد و از حادثه جان سالم به در برد.

او يك سال در عتبات مقدسه اقامت كرد و از محضر درس آيت الله حاج سيد اسماعيل صدر استفاده نمود و به اجازه ايشان معمم شد. پس از بازگشت به ايران و استقرار مشروطيت به درخواست آيت الله شهيد سيد حسن مدرس رياست محكمه جزاي عدليه اصفهان را پذيرفت و ليكن بخاطر دخالت هاي كنسولگري روس پس از چند ماه استعفاء كرد.

وي نويسنده آثار مهمي چون: تاريخ اصفهان و ري و همه جهان، تاريخ نصف جهان و همه جهان، آگهي شهان از كار جهان،آفتاب درخشنده و آثار ديگر است.

همچنين كتاب تفسير حسن كه تفسير سوره حمد  و آيات نخست سوره بقره است از ديگر تاليفات ايشان مي باشد.

اين اديب فرزانه در سال 1376 هـ .ق دار فاني را وداع گفت و در تكيه بابا ركن الدين به خاك سپرده شد.

چهارشنبه چهارم 8 1390 11:37

ملاّ حسن آرندي از سالكان و عرفاي سدﮤ سيزدهم هجري در اصفهان است . وي در  نيمه هاي ربع آخر قرن دوازدهم در آبادي كوچك و فقير «آرند» كه  در شش فرسنگي غرب نائين قرار دارد متولد شد.

پدر حسن – زكريّا- كشاورز بود و پسر از كودكي براي چوپاني به صحرا مي رفت.درباره آغاز تحـول روحـي ملا حسن، روايتي غريب از حاج ميرزا محمّدسعيد ،امام جمعه نائين  كه مردي فاضل وثقه واز معاشران وي بوده منقول است. امام جمعه اين شرح شگرف را خود از زبان آرندي شنيده وچنين حكايت كرده است: «روزي در شانزده سالگي به شباني مشغول بودم ، نزديك ظهرناگهان ديدم هوا تيره وتار شد، به طوري كه ستاره هاي آسمان عيان شد، بسيار ترسيدم وگمان كردم قيامت به پا شده است. در آن حال از هوش رفتم ؛ كمي بعدقدري به خود آمدم ، ديدم در همين فضاي تاريك ، نوري از طرف مغرب هويدا گرديد و آن نوربه طرف من نزديك شد ، چون درست نزديك رسيد ، مانند هودجي(كجاوه) بود كه نور از داخل آن مي تابيد و چون مقابل من رسيد سروگردني نوراني از داخل آن هودج بيرون آمد و متوجه من شد وتبسّمي نمود وفرمود:حسن ! برو و درس بخوان .پس از گذشتن هودج از مقابلم ، نديدم به كجا رفت . من در حال عادي نبودم، وقتي به خود آمدم ،ديدم پدرم خشمناك شده وبه من خطاب كرده مي گويد: توخوابي وگوسفندانت در كشت مردم زيان مي رسانند! من از همان ساعت از كار شباني بيزار شده و مايل به فراگرفتن علوم شدم ؛ سه چهار مرتبه از آرند فرار كردم وتاكوهپايه و دفعه ديگر تا سگزي آمدم و هر بار پدرم يا ديگري آمده و مرا به قريۀخود بازمي گردانيد و چون مي گفتم :مي خواهم درس بخوانم ، پدرم مي- گفت :«بچه رعيت را  با درس خواندن چه كار است»؟تاآخرين بار ،پدرم ازروي خشم مرا ،تعقيب  نكرد و من به اصفهان آمدم ومقدّمات راتحصيل كردم و باكمال عُسرت وتنگدستي امرار معاش مي كردم .گاهي پدرم ، قدري گندم ويا جوكوبيده برايم مي فرستاد».

ايشان با  هدايت حاج محمد حسن نائيني به راه عرفان كشيده شده و در انواع علوم ظاهري و باطني مهارت يافت و به مقام كشف و شهود نايل آمد. اگر از وي در يك روز از هزار كتاب حل مشكلات و رفع شبهات مي خواستند بدون هيچ تامل همه را جواب مي داد، در حاليكه اصلا كتاب نداشت. در لباس و خوراك مانند فقيرترين مردم زندگي مي كرد. شبها چراغ دلش روشن  و منزلش تاريك بود و بسياري از ايام سال را به روزه داري سپري مي كرد.در مقامات روحاني به درجه اي رسيده بود كه انواع كرامات و خرق عادت از وي به ظهور مي- رسيد ولي خود به آنها بي اعتنا بود و جالب آنكه سعي مي كرد خود را فردي جاهل نشان دهد و حال آنكه در حكمت الهي و علوم رياضي استادي بي نظير بود.

نقل است كه حاكم اصفهان علاقه زيادي به معاشرت با عرفا و علماء به خصوص ملا حسن ناييني داشت،ولي ملا حسن هيچ علاقه اي  به نزديكي و ارتباط به حكام و بزرگان سياسي نداشت.حاكم اصفهان اصرار فراواني نمود كه ملا حسن از وي چيزي بخواهد اما او نپذيرفت.سرانجام ملا حسن گفت:«اين را مي خواهم كه ديگر خواهش  ملاقات نكني»چون ملا حسن از ملاقات با حاكم اصفهان فارغ شد در راه بازگشت به مغازه قصابي رفت تا براي غذاي شب گوشت بخرد به دليل لباس كهنه و فقيرانه اي كه داشت قصاب گمان كرد كه وي يهودي است  از اين رو  او را از مغازه خود بيرون انداخت و سيلي محكمي بر صورت او نواخت آنگونه كه اثرش بر صورت او آشكار بود.وقتي به مدرسه رسيد طلاب دور او را گرفتند و درباره ملاقات با حاكم و اثر سيلي روي صورت او سوال كردند. ملا حسن با كمال متانت ماجرا را شرح داد و گفت كه از قصاب ممنونم كه غرور تملق گويي حاكم را از مغزم بيرون كرد و همانگونه كه رفته بودم بازگشتم.

ملا حسن به سال 1270 هجري قمري مطابق با 1231 هجري شمسي چهره در نقاب خاك كشيد و در ايوان ورودي مقبره بابا ركن الدين  مدفون گرديد.

چهارشنبه چهارم 8 1390 11:5

باباركن الدين شيرازي متوفي 769

كه در بقعه تاريخي اصفهان مدفون است

اين كه او را « ركن­الدين شيرازي» نوشتم سندش گفته­ها و نوشته­هاي خود اوست كه عن قريب نقل خواهد شد؛ و در سنگ نوشتۀ لوح مزارش كه بنسبت « بيضاوي» معرفي شده است، با « شيرازي منافات ندارد­؛ براي اينكه « بيضا= بيضاء» جزو بلوك شيراز است.

نظير وي « حسين بن منصور حلاج» عارف معروف، و « سيبويه» استاد ادب و صرف و نحو عربي است كه معرفي ايشان بنسبت « بيضاوي» و « شيرازي» و « فارسي» هر سه صحيح است و با يكديگر منافات ندارد.

اما اين كه مرحوم « شيخ جابري انصاري» در تاريخه ري واصفهان او را با نسبت « انصاري» نوشته تخليطي است بي اعتبار كه هيچ مدرك و اساسي ندارد! تكيه و مقبرۀ «بابا ركن الدين» از تكيه­هاي معروف قبرستان تخت فولاد، جزو ابنيۀ تاريخي اصفهان است؛ وي چون قديمي­ترين شخص دانشمند معروفي است كه در اين سرزمين دفن شده و داراي بقعه و آرامگاه مجلل بوده است، در قديم تا چندي بعد از صفويه اين قبرستان را بنام « قبرستان باباركن الدين» مي­گفتند؛ و باز چندان شهرت و معروفيت داشت كه حتي« پل خواجو» را كه در معبر آن مقبره ­واقع شده « پل باباركن الدين» مي­ناميدند.

اصل بناي بقعه و­آرامگاه باباركن­الدين مربوط به دورۀ مغولي است؛ يعني ساختمان بقعه و گنبد اصلي آرامگاه نظير بقعۀ «باباقاسم» در محلۀ مسجد جمعه متعلق بسال 741  ، و بقعۀ «جعفريه» مقابل امامزاده اسماعيل بناي 725 ، و بقعۀ « پيربكران» متعلق به سال 703- 712 كه در خارج شهر است و امثال و نظاير آن كه خوش بختانه در اصفهان متعدد داريم همه به شيوه و اسلوب ابنيۀ مغولي قرن هشتم هجري است؛ وليكن بعداً در زمان شاه عباس اول صفوي مرمتي در آن بعمل آمده و ايوان كاشي كاري وصحن و مرافق تازه بر بناي اصلي افزوده شده است؛ كه قسمت اصلي از الحاقي در بازبيني دقيق مخصوصاً در سطح بام گنبد و ايوان و پله كانها و غرفه­هاي اطرافش به خوبي مشخص و معلوم مي­گردد؛ وكساني­كه تمام اين بنا را مربوط به عهد صفوي گفته ونوشته­اند، ظاهراً فريب كتيبه كاشيكاري و نماي خارج ايوان مربوط به آن زمان را خورده و به كلي اشتباه كرده اند و توضيحاً بالاي ايوان مدخل بقعه كتيبه­اي است به خط ثلث از­« محمد صالح اصفهاني­مولوي » حاكي از دستور و اهتمام شاه عباس اول در عمارت اين بقعه كه بعداً متن آن را نقل خواهيم كرد.

گنبد آرامگاه بابا­ركن­الدين به طوري كه گفته شده به شيوه و اسلوب ابنيۀ مغولي شبيه گنبد باباقاسم به شكل هرمي و مخروطي كثير­الاضلاع يا به صورت كلاه درويشان ترك ترك ساخته شده است؛ و قبر باباركن الدين دربقعۀ زير گنبد در صفه يا ايوان كوچكي در سمت دست چپ شخصي است كه وارد بقعه مي­شود بصورت مكعب مستطيل است؛ به اين شكل كه ارتفاع قبر از سطح زمين حدود يك ذرع؛ و عرض آن از يك ذرع چرب تر و طولش از دو ذرع بيشتر است و ايوان مقبره به وسيلۀ نردۀ چوبي مشبك از ايوان­هاي مشابهش ممتاز و مشخص شده است.

تمام قبر از سنگهاي يك پارچه مرمر عالي است؛ و بالاي سر يك قطعه سنگ مرمر سفيد بسيار ممتاز است به طول حدود دو ذرع و عرض يك ذرع چربتر كه درازي آن از سطح روي قبر حدود هفتاد و پنج سانتي متر بالا مي­رود؛ بر روي اين سنگ به طرف وحشي يعني خارج قبر به خط ثلث آميخته با رقاع بسيار عالي كتيبه ذيل نوشته شده است كه خالي از مسامحات لفظي نيست، كسي كه در زير گنبد خارج ايوان مقبره در برابر قبر مي­ايستد اين سنگ نوشته را به خوبي مي­خواند؛ و بر روان صاحب قبر و باني و سازندۀ اين بناي عظيم و بر كاتب و حجار اين سنگ نوشته درود      مي­فرستد.  

سنگ نوشتۀ آرامگاه باباركن الدين

الاان اولياء الله لا خوف عليهم ولا هم يحزنون هذا قبرحجۀ الاولياء والعارفين قطب الاوتاد والوالهين برهان الاتقياء والصالحين قدوۀ العشاق والذاكرين كهف الموحدين والمحققين السالك مسالك الائمۀ المعصومين العارف بالحقايق الربانيۀ الوافق بالدقايق الملكوتيه الطايربفضاء الاهوتيۀ مهبط الانوار و مخزن الاسرار و نفحۀ العطار و مقام الشطار و محل الاستغفار ركن الشريعۀ و الطريقۀ و الحقيقۀ و العرفان بابا­ركن الدين مسعود ابن عبدالله البيضاوي و قد توفي في يوم الاحد يوم السادس و العشرين من شهر ربيع الاول سنۀ تسع و ستين سبعمائه.

كتيبه كاشيكاري خط ثلث

بالا ي ايوان مدخل بقعۀ بابا ركن الدين مربوط بعمارت بقعه

بدستور شاه عباس اول صفوي

بتأييد الواحد الباقي قد ارتفع عمارة هذه البقعۀ الملكوتيۀ في ايام دولۀ كلب علي بن ابي طالب صلوات الله و سلامه عليه عباس الحسيني بهادر خان خلد الله تعالي ملكه و سلطانه الي يوم القيامۀ تمت بامره و اهتمامه بحسن الانقياد و الامرلله تعالي 1039 كتبه الفقير محمد صالح الاصفهاني المولوي.

بطوري كه ملاحظه مي­شود در كتاب­هاي عمارات صفويه كتيبه يي باين سبك و سياق و با اين درجه از تخضع و سادگي القاب در مورد شاه عباس منحصر بهمين موضع است و نظير آن را جاي ديگر سراغ نداريم!

علاوه مي­كنم كه كتيبۀ مزبور را بطوري كه خود اين حقير در حدود چهل و پنج سال قبل با وجود خرابي. ريختگي بعض حروفش خوانده و يادداشت كرده بودم اينجا ثبت كردم.

در آن زمان هنوز اصلاً ادارۀ باستان شناسي در اصفهان تأسيس نشده بود؛ بعد از مدت زماني كه باستان شناسي اصفهان بوجود آمد و پاره­ايي از ابنيه قديم را مرمت و تعمير كردند؛ اين كتيبه نيز كه تدريجاً افتادگي و خرابي بسيار در آن راه يافته بود دستكاري وبعقيدۀ خودشان اصلاح ناشيانه كردند؛ باين طريق كه بعض عبارات مخصوصاً آخر كتيبه را تغيير داده اند كه خالي از غلط كاري در نيامده است، از اين قبيل كه مثلاً بجاي « كتبه الفقير» نوشته اند« كلب الفقرا» ! و باجمله صورت كتيبۀ مزبور در حال حاضر بدين قرار است:

بتاييد الله الواحد الباقي قد ارتفع عمارۀ البقعه الملكوتيۀ في ايام دولۀ كلب سدۀ علي بن ابي­طالب صلوات­الله و سلامه عليه عباس الحسيني بهادر خان خلد الله تعالي ملكه و سلطانه الي يوم القيام وتمت بحسن اهتمامه و الانقياد لاو امره الامر يومئذ لله تعالي كلب الفقراء محمد صالح الاصفهاني المولوي 1039.

توضيحاً مي دانيم كه شاه عباس اول در سال 1038 هجري قمري فوت شده؛ و اين كتيبه به طوري كه از سبك و سياق ظاهر آن بر مي آيد. مربوط به زمان حيات اوست؛ و اين كه در تاريخ كتيبه با ارقام عددي 1039 يعني يك سال بعد از وفات شاه عباس نوشته شده باعتقاد اين حقير اشتباه است؛ و اين اشتباه كاري مربوط است به تعميرات و دستكاريهاي متعدد كه در خلال چند قرن پيش از زمان ما در اين عمارت انجام گرفته است و اصل صحيح آن احتمالاً 1029 يا 1019 بوده كه بسبب ريختگي و افتادگي مبدل به 1039 شده است؛ نه اين كه اتمام بنا يك سال بعد از وفات شاه عباس اتفاق افتاده باشد چنانكه بعض باستان شناسان گفته اند.

 

تعميراتي كه در بقعۀ باباركن الدين شده ست

بعد از شاه عباس اول تا عهد با ستان­شناسي جديد

دربارۀ تعميراتي كه اشاره كردم علاوه بر آنچه از خارج شنيده وتحقيق كرده ايم و نشانه و اثري از آن در خود بقعه و تكيه باقي نيست دو فقره اطلاع قاطع محقق داريم  كه سندش در كتيبه هاي ايوان و اطاق­هاي اطراف موجود است.

1- بعد از شاه عباس اول كه تعمير اساسي در اين عمارت كرده بود يك بار در زمان شاه سلطان حسين صفوي بسال 1112 هجري قمري در اين بقعه تعميرات و تزييناتي شده و سندش كتيبۀ قطعه شعري اشعاري است بفارسي كه با خط خوش نستعليق كه بشيوۀ خط « محمد صالح » مي نمايد بر ديوار گچ كاري يكي از اطاق هاي بهم پيوستۀ مجاور مقبره كه بنام « چله­خانه» يعني محل رياضت و چله نشيني زهاد و مرتاضان شهرت دارد نوشته شده­است متضمن ماده تاريخ تعميري كه در همان سال 1112ق در اين بقعه انجام گرفت؛ و مصراع ماده تاريخ آخر قطعه اين است:

« قبلۀ اهل حاجت است اين باب» = 1112

دو بيت اول قطعه اين است:

          در زمان شهنشه عادل                         رونق فزاي مسجد و محراب

          زينت دودمان مرتضوي                       شاه سلطان حسين عرش جناب

          و دو بيت آخرش چنين است:

          طبع سائل چو كرد فكر سؤال                خرد از روي شوق داد جواب

          زد رقم دوش سال تاريخش                 قبلۀ اهل حاجت است اين باب

از باقي اشعار كتيبه جاي جاي كلماتي خوانده مي­شود و باقي بمرور ايام محو شده است.

در سال 1200 هجري قمري يكي از ارباب طريقت و سير وسلوك بنام « ميرزا محمد نصير بايزيدي بسطامي» كه علي الظاهر از سالكان سلسلۀ طيفوريۀ بايزدي بوده است بقعۀ باباركن الدين را كه رو بخرابي و انهدام داشته است تعمير كرد و آن را به معموري و آبادي باز آورد؛ دليلش سنگ نوشته يي است برجسته بخط نستعليق تقريباً بشكل مربع كه هر ضلع آن در حدود 34 سانتي متر برآورد مي­شود و بر ديوار سمت غربي ايوان مدخل بقعه زير كتيبۀ كاشي كاري شاه عباس نصب شده است با اين عبارت:

« چون از تصاريف دوران شرفات مقصورۀ باباركن الدين را انهدام ساري و از تقاليب ايام و حدثان زمان عرفات معمورۀ حصن حصين او را انعدام طاري گرديده بود از آنجا كه مشيت و ارداۀ جناب رب الارباب بر ابقاء و عدم انهدام آن بقعۀ شريفه بود در اين اوان فيروزي نشان سعادت توأمان توفيق حضرت باري و تأييد جناب اقدس الهي شامل حال عالي جاه رفيع جايگاه قدوۀ السالكين ميرزا محمد نصير بايزيدي بسطامي گرديده و در صدد تعمير و آبادي بقعۀ رفيعه و خانقه منيعه بر آمده معمور گرديد در اواسط شهر ذي الحجۀ الحرام سنۀ 1200».

غير از آن فقره كه سندش نقل شده بطوري كه خارج از تحقيق كرده­ايم از جمله كساني كه بقاع تخت فولاد و از آن جمله بقعۀ باباركن الدين را تعمير كرده مرحوم حاج ميرزا سليمان خان ركن الملك شيرازي الاصل اصفهاني الموطن و المدفن است سازندۀ مسجد ركن الملك تخت فولاد متولد 1254 متوفي1331 قمري كه ساليان دراز در ايام حكومت مسعود ميرزا ظل السلطان نايب الحكومۀ اصفهان بود و به تعمير و احداث ابنيه و طبع كتب مذهبي مانند قرآن و زاد المعاد و صحيفۀ سجاديه آثار نيك از خود بيادگار گذاشت.

بطوري كه از اشخاص موثق شنيده­ام مرحوم چراغعلي خان سراج الملك هم بسبب اعتقاد شديدي كه به باباركن الدين داشت در ايام حكومت اصفهانش بقعه و مقبرۀ او را تعمير كرد، والله العالم

 

خصايص معماري و مهندسي گنبد و بقعۀ باباركن الدين

گنبد و بقعۀ باباركن الدين از بناهاي تاريخي ممتاز اصفهان است كه از حيث ظرافت و زيبايي و اصول مهندسي و معماري و دقايق هنري بسيار در آن بكار رفته است؛ از جمله خصايص معماري و مهندسي ساختمانش اين است كه گنبد دوازده ترك است بشكل هرمي يا مخروط كثير الاضلاع كه از هفت سطح مثلث متساوي الساقين تشكيل شده است ؛ سطح بامي كه گنبد روي آن ساخته شده هفت گوشه است؛ واين بناي زيباي پر شكوه بطوري كه از داخل بقعه به خوبي مشاهده     مي­شود روي پنج پايه يا پنج قاعده بصورت مخمس متساوي الاضلاع قرار گرفته است.

هيأت دوازده تركي گنبد داراي اين خصوصيت نجومي است كه آفتاب و سايه از هر ضلعي تا ضلع ديگر حدود يك ساعت زماني است؛ يعني دوازده ترك گنبد خاصيت شاخص فروله و ساعت آفتابي را دارد؛ ومانند عقربۀ ساعت شمار است كه حركت سايه و نور آفتاب از هر تركي تا ترك ديگر معادل يك ساعت زماني است.

اين خصوصيت را كه ذكر شدخود اين حقير تجربه نكرده ام و صحت و سقم آن را بيقين نمي دانم؛ از روي قواعد فني شاخص و ساعت آفتابي هم گمان نمي­كنم كه اين مسأله مخصوصاً در تمام دورۀ سال درست باشد؛ مأخذ من در اين بارۀ گفتۀ اشخاصي است كه مقيم تخت فولاد بوده يا آنجا رفت و آمد بسيار داشته اند ، والله العالم بالصواب.

علاوه مي كنم كه عوام اصفهان ر پيرامون گنبد دوازده تركي با هفت مثلث و بام هفت گوشه و قاعدۀ مخمس بنا، از پيش خود توجيهات لطيف عاميانه دارند كه بد نيست نمونۀ آن را براي خوانندگان اين مقاله بازگوي كنم.

از جمله اين كه مي گويند 12 تركي اشاره است بمذاهب دوازده امامي؛ و پنج قاعده اشاره است بخمسۀ طيبه سلام الله عليهم اجمعين.

و جمعي معتقدند كه در ساختمان بقعه اين نوع از تقيه و تعميه به كار رفته كه باباركن الدين از يك جهت دوازده امامي و از يك جهت هفت امامي شمرده شود و كسي از مذهب و عقيدۀ باطني او آگاه نگردد!

و برخي مي گويند كه هفت مثلث گنبد و هفت گوشۀ بام اشاره است به هفت ترك( = تروك سبعه) كه مابين خواص اهل طريقت و سير و سلوك معمول و معهود است. درباره اين سخنان نيز بايد گفت والله العالم بحقايق الامور و الاحوال.

باباركن الدين شيرازي

و شرح فارسي او بر فصوص محيي الدين

باباركن الدين مسعود بن عبدالله بيضاوي شيرازي يكي از بزرگان مشايخ علما و عرفاي قرن هشتم هجري است كه با نهايت عزت و احترام در اصفهان مي زيست؛ و همين جا در روز يك شنبه 26 ربيع الاول سال 769 هجري قمري درگذشت.

وي در عرفان علمي از شاگردان شيخ كمال الدين عبدالرزاق كاشاني عالم عارف معروف صاحب   « تأويل الآيات» و « شرح فصوص الحكم شيخ محيي الدين » و « شرح منازل السايرين» متوفي سوم محرم 736ق؛ و شيخ داود بن محمود قيصري صاحب معروفترين شرح­هاي فصوص الحكم متوفي 751ق بود؛ در حل مشكلات و رموز فصوص الحكم از محضر « نعمان­خوارزمي» كه از عرفا و دانشمندان آن عصر بوده است نيز استفاده كرد. و در عرفان و طريق سير و سلوك تصوف مانند استادش « كمال الدين عبدالرزاق كاشاني» با سلسلۀ معروف سهرورديه پيوند داشت كه به شيخ شهاب الدين عمر بن محمد شافعي سهروردي صاحب كتاب « عوارف المعارف» متوفي 632، منسوبست.

و در مذهب شريعت اكثر او را اهل سنت و جماعت، و بعضي شيعۀ اماميه­اش دانسته­اند؛ ظاهراً به سبب همين شبهۀ تشيع مقبرۀ او از خرابي محفوظ مانده و بروزگار مقبرۀ « حافظ ابو نعيم » و« ابوالفتح عجلي» و « شيخ ابومسعود رازي» نيفتاده است.

باباركن الدين از جمله از رجال ممتازي است كه در حيات و ممات مورد احترام و تعظيم و تكريم خواص و عوام بوده و در همه وقت جمعي كثير معتقدان صميم پاك دل داشته است كه از روحانيت او استمداد و استفاضه مي­كرده­اند؛ و مخصوصاً از طايفۀ عباد و زهاد و اهل تصوف احياناً عده­يي در بقعۀ او بعبادت و تزهد اعتكاف مي­جسته و در جوار او برياضت و چله نشيني  مي­نشسته­اند، و هم اكنون بقعه و مقبرۀ او زيارتگاه اهل معرفت و محل دعا و توسل حاجتمندان است.

داستان شيخ بهائي و مقبرۀ باباركن الدين

شيخ بهائي ( محمد بن حسين بن عبدالصمد متولد 953 متوفي متوفي 1030ق) دانشندان نامدار بزرگوار كه از مفاخر عهد شاه عباس صفوي و از علماي جامع معقول و منقول است و در فنون فقه و حديث و اصول و هيئت و رياضيات تأليفات متين استوار دارد، يكي از معتقدان صديق باباركن الدين بوده كه همه وقت بزيارت قبر او مي­رفته و از باطن او مدد مي­جسته است. در يكي از همان ايام است بحدود شش ماه قبل از وفات شيخ كه واقعه­يي كرامت آميز اتفاق افتاد.

تفصيل آن واقعه را شيخ فقيه محدث مشهور ملا محمد تقي مجلسي اول متوفي 1070ق كه از خواص شاگردان شيخ است و خود در آن روز همراه وي در فاتحه خواني مقبرۀ باباركن الدين حضور داشته در مشيخۀ شرح عربي من لايحضره الفقيه نوشته است و صاحب روضات و بعض ديگر و هم در ضمن ترجمۀ حال شيخ بهائي آن داستان را از همان مأخذ نقل كرده­اند.

خلاصه اش اين است كه شيخ بهائي در موقع فاتحه خواني و توجه بروحانيت باباركن الدين صدايي از قبر او شنيد كه موجب تنبه وي گرديد و خبر نزديك شدن وفات خود را از آن دريافت، اين بود كه از همان ساعت بترك همۀ مشاغل گفت و يكسره توجه بامورآخرت نمود؛ و همچنان در حال خلوت و انزوا و عبادت بسر برد تا پس از شش ماه كه از آن ­واقعه مي­گذشت در دوازدهم شوال 1030 ق اجلش بسر رسيد و بسراي جاوداني شتافت.

غير از شيخ بهائي باز جمعي از خواص علما و دانشمندان عهد صفوي از معتقدان باباركن الدين بوده و زيارت قبر و فاتحه خواندن براي او را مايۀ ثواب و اجر آخرت مي شمرده اند.

از جمله علما و عرفاي ممتاز قرن 13 هجري كه از معتقدان ارجمند باباركن الدين محسوب      مي­شود مرحوم ملا حسن نائيني آرندي متوفي 1270 ق كه از بزرگان و دانشمندان و اوتاد زمان خود بوده كه در عرفان و تصوف مسلك اويسي داشته و شايسته است كه دربارۀ سرگذشت واحوال و مقامات علمي و عرفاني وي مقاله بل كه رسالۀ مفرد بنويسند.

وي حسب الوصيه در ايوان كاشي كاري بيرون بقعۀ باباركن الدين دفن شده است و سنگ لوح ممتازي دارد كه به خط نستعليق خوش قطعۀ ماده تاريخ « سيما»را بر آن نوشته اند و اين «سيما»  كه گوينده قطعۀ ماده تاريخ وفات باباركن الدين است يكي از فضلاي شعراي عارف اويسي مسلك اصفهان در آن زمان است كه از مريدان صادق« ملا حسن» بوده است، نمونۀ افادات ادبي و عرفاني او را بخط خودش كه به شيوۀ تحريري و شكسته نستعليق بسيار پخته است اين حقير در تعليقات حواشي يك نسخۀ خطي از شرح ديوان انوري و خاقاني ديده وشرح احوال او را از عم از شاعر فاضل بزرگوارم مرحوم « ميرزا محمد سها متوفي سنۀ 1338ق» شنيده­ام؛ دربارۀ « ملا حسن نائيني» نيز با اين مناسب كه از دوستان هم مسلك پدرش « هماي شيرازي» متوفي 1290 ق بوده است. حكايات و روايات موثق داشت.

باباركن الدين همانطور كه گروهي معتقدان داشت كه او را به جلالت قدر و مقام مي­ستودند و از اولياء­الله مي­شمردند؛ عده­يي نيز منكران داشته است كه او را باين تهمت كه هم سني و هم صوفي بوده است مردود و مطرود دانسته­اند.

از جملۀ اين جماعت يكي ميرزا عبدالله اصفهاني معروف به « افندي » است ابن ميرزا عيسي بن محمد صالح بيگ اصفهاني عالم مورخ مشهور صاحب « رياض العلماء» كه از خواص تلاميذ صديق صميم مجلسي ثاني صاحب « بحار الانوار» بوده و در ايام سلطنت شاه سلطان حسين صفوي حوالي سال 1130 هجري فوت شده است.

در ترجمۀ حال مختصري كه از باباركن الدين نوشته خوب پيدا است كه نه تنها اعتقاد بل كه اعتنائي چندان بوي نداشته چندانكه گويي هيچ وقت بر سر قبر او نرفته و سنگ لوح او را كه تاريخ وفاتش بر آن منقور است نديده بوده است؛ با اين دليل كه اولاً تاريخ وفات او را ثبت نمي كند؛ و ثانياً دربارۀ نسخه يي قديم از شرح فصوص الحكم باباركن الدين كه به خط « ابوالحسن علي بن محمد بن محمد عمويۀ شيرازي» مورخ سنۀ 746ق بنظر او رسيده است بطور ترديد مي گويد اين نسخه در حيات خود مؤلف كتابت شده است يا قريب العهد بزمان او؛ و حال آنكه قطعي و مسلم است كه باباركن الدين در 769 ق وفات يافت و كتابت آن نسخه در زمان حيات او سه سال بعد از اتمام تأليف بوده است؛ بعداً دربارۀ شرح فصوص باباركن الدين و تاريخ تأليف آن گفت وگو خواهيم كرد.

باري در ترجمۀ حال باباركن الدين همين اندازه مجمل مي­گويد وي همان شيخ صوفي شيرازي است كه در اصفهان مقبره­يي به نام دارد و ظاهراً از اهل سنت بوده است.

از جمله علماي متأخر كه باباركن الدين را سني و صوفي هر دو با هم شناخته و بدين سبب مردودش شمرده اند مرحوم سيد العلماء « آقا ميرزا محمد هاشم چهارسويي اصفهاني» است متوفي رمضان 1318 ق در رسالۀ «ميزان الانساب» كه بفارسي در معرفي امامزاده­هاي معتبر اصفهان براي حاكم موقت « ظل السلطان مسعود­ ميرزا » نوشته است در اثبات اين امر كه مقبرۀ باباركن الدين در تخت فولاد اصفهان شايستۀ احترام وبزرگ داشت و در خور زيارت وتوجه مؤمنان نيست  مي­نويسد كه « آن شخص هم از علماي سنيان مي­باشد بل كه ظاهر اين است كه سني و صوفي با هم بود.»

داستان كرامت آميز شيخ بهائي و آوازشنيدن او را از مرقد بابا ركن الدين هم از مشيخۀ شرح من لايحضره الفقيه مجلسي اول نقل و آن را بوجوهي محتمل توجيه كرده اند كه كاشف از جلالت شأن و علو مرتبت باباركن الدين نباشد.

شرح فصوص الحكم باباركن الدين بنام نصوص الخصوص في شرح الفصوص

از تأليفات مهم گران از ­باباركن­الدين شرحي است كه بفارسي بر فصوص الحكم شيخ محيي­الدين ابن عربي­( ابوعبدالله محمد بن علي بن محمد متوفي 638ق) نوشته است موسوم به­«نصوص الخصوص في شرح الفصوص» اين شرح را باباركن الدين بتشويق عارف بزرگ معاصرش « نعمان خوارزمي» تمام كرده و در سالهاي 739- 743 هجري يعني مدت سه چهار سال در اين تأليف اشتغال داشته و تاريخ اختتام آن را خود او به شعر فارسي در پايان چنين گفته است :

محرم بد زسال جيم وميم آنگه بــذال اندر

                             كـه توفيـــقم رفيق آمد رسانيدم به پاياني

كتابي كو به ظاهر بحر و باطن در همي ماند

                             چنين گوهر نيابد كسي بعمر خود بهر كاني

مقصودش از سال ميم و جيم و ذال سه حرف است (م، ج، ذ ) كه به حساب جمل معروف 743 مي شود. اين حقير خوشبختانه نسخه اين كتاب را ديده و توفيق مطالعۀ آن را يافته و تاجايي كه ممكن و ميسر بوده است آن را تصحيح كرده و حواشي و تعليقات بر آن نوشته­ام­؛ شرح مبسوطي است كه با عبارت سادۀ نزديك بفهم انشاء شده و بتقريب جامع خلاصه ايي از همۀ آن مطالب است كه در شروح قبل از وي مخصوصاً شرح كمال الدين عبدالرزاق كاشاني و شيخ داود بن محمود قيصري كه باباركن الدين خود شاگرد بلا واسطۀ آنها بود نوشته بودند؛ بعلاوه فوايد تازه­يي كه خود بر مطالب شارحان قبل افزوده است.

توضيحاً بر كتاب فصوص الحكم قبل از باباركن الدين شروح متعدد نوشته بودند. گويا اولين شارح اين كتاب سعيد فرغاني است ( سعيد الدين محمد بن احمد) كه اولين شارح تائيۀ ابن فارض متوفي 632 هم اوست؛ و مطابق روايت كشف الظنون وي نخستين بار « تائيۀ» را بر جلال الدين مولوي خواند آنگاه بر آن شرح فارسي سپس شرح عربي نوشت.                                                                                                                                                                 

شيخ مؤيد­الدين محمود بن صاعد جندي متوفي حدود 700 ق و كمال الدين محمد بن علي انصاري شافعي متوفي 727 ق نيز از شارحان معروف فصوص پيش از باباركن الدين بوده­اند.

نسخه­يي كه من از شرح فصوص باباركن الدين ديده­ام چندان قديم نيست؛ و گويا قديميترين نسخ اين كتاب همان نسخۀ مورخ 746 باشد كه صاحب رياض العلماء ديده است و در مسطورات قبل گذشت.

باري شرع فصوص باباركن الدين باين عبارت آغاز مي شود:

« حمد افزون از حد و شكر بيرون عد حضرت با عظمت الله را كه نقش عالم و آدم بمحض جود و كرم و مكمن غيب عدم بقلم فيض اقدم بر لوح علم قدم رسم صورت بود انداخت».

و در سبب تأليف كتاب گويد:

«اما بعد حمدالله چنين گويد:

 

كــمتري از هر كه هست اندر انام

                             بندۀ حـــــق ركن شيرازي بنام

معترف برجرم و تقصيرات خويش

                             مـــغترف از بحر عرفان بر دوام

كــــز اوان كودكي تا اين زمان   

                             بود و هستم عارفان را من غلام

                                                          ...الخ»

و در مقدمۀ كتاب مي­نويسد:

« تا توفيق رفيق طريق گشت و بصحبت كمال الحق و الملۀ و الدين عبدالرزاق القاشي روح الله روحه مشرف­شدم و بعد از او­از زلال­رحيق شرف المله والدين داود­القيصري قدس­الله سره قطره­يي بكامم چكيد و اين ضعيف را محرم حرم محترم كتاب فصوص الحكم گردايند...الخ ».

بعد از آن درجاي ديگر مقدمه مي نويسد:

« تا در اين ميانه زمانه مساعدت كرد و در شهور سنۀ تسع و ثلاثين و سبعمائه در سراي بركه بحضور نوربخش نعمان الخوارزمي مشرف گشتم و بقصد استفادت از مشكلات فصوص استكشاف مي­كردم كه حقا در اين معاني بتخصيص وحيد عصر خويش بود وبمقتضاي الكلام يجرالكلام سخن بدين جا رسيد كه فرمود شنودم چند ورقي بر آن نبشته شده است و باحضار و عرض آن مبالغت فرمودند و بعد از آن مطالعه اشارت باتمام از غايت احترام فرمودند و هم در ايام حيات ايشان سواد آن تمام گشت...».

«.. ومسمي گردانيدم به نصوص الخصوص في شرح الفصوص بنا بر دو معني يكي آنچه خلاصۀ كلام سابقان از شارحان و خاصۀ مشايخ و استادان خود بود و در آنجا ياد كردم و ديگر آنكه در بعضي از مواضع آنچه خاصه بر دل اين بيچاره روي مي نمود بآن ملحق گردانيدم...»

«.. و واجب دانستم كه اين كتاب را مقدمۀ مبسوط مشتمل بر اصول وفروع بنويسم اما آن را با اين ترجمه و شرح جمع نگردانم...الخ».

معلوم مي­شود باباركن الدين يك كتاب هم راجع به كليات عرفاني تأليفات كرده يا درصدد تأليف آن بوده است، و هرچه هست ما نسخۀ آن را تا كنون نديده­ايم، اما شرح فصوص او بنظر اين حقير رسيده وبدست آوردن اين كتاب سرگذشتي عبرت انگيز دارد كه ازشرح آن خودداري مي كنم؛ حالي اين حقير درصدد است كه اگر توفيق رفيق آمد آن را با توضيحات و تعليقات كه از خود بر آن افزوده ام بطبع برسانم انشاء الله تعالي.

باباركن­الدين علاوه بر شرح فصوص گويا كتابي ديگر هم داشته است در شرح تائيۀ ابن فارض كه در كشف­الظنون تحت عنوان « التائيۀ في التصوف » مي­نويسد: « و ذكر ان الشيخ ركن الدين الشيرازي شرحها ايضاً» و مقصودش از شيخ ركن الدين علي الظاهر همين باباركن الدين است؛ هم صاحب كشف الظنون در ذيل  « فصوص » از وي و شرح فارسي مبسوطش بنام «نصوص الخصوص » ياد كرده است.

قديمي­ترين مأخذ كه مولوي صاحب مثنوي را به نام ملاي رومي و ملاي روم ذكر كرده است.

دربارۀ اينكه مولوي صاحب مثنوي را بنام « ملاي روم» و « ملاي رومي» ذكر كرده باشند قديمي ترين مأخذ كه بنظر اين حقير رسيده همين شرح فصوص باباركن الدين است كه در اثناء آن مكرر اشعاري از­مثنوي مولانا بعنوان «ملاي رومي » و « ملاي روم» آورده و تاريخ تأليف اين شرح (سال 739- 743ق) مقدم بر مناقب العارفين افلاكي و ديگر كتبي است كه دربارۀ مولوي نوشته اند و ما از آنها اطلاع داريم.

شطّار

چنانكه در كتيبۀ سنگ لوح باباركن الدين ديديم در جزو عناوين و القاب عرفاني او « نفحۀ العطار و مقام الشطار»نوشته شده است. اين حقير راجع به كلمۀ « شطار » كه بضم شين وتشديد طاء بر وزن طلاب و زهاد است يا بفتح شين و تشديد طاء بر وزن عطار و صفار، و اصل اين اصطلاح چيست و د چه مورد بكار مي­رود ، تحقيقي كرده­ام كه نقل خلاصه­يي از آن بي­فايده نيست.

شطاريه يكي از سلاسل معروف تصوف است كه بنام سلسلۀ طيفوريه و با يزيديه ( منسوب به بايزيدي بسطامي) و خاندان عشقيه نيز ناميده مي­شوند؛ اگر چه همۀ سلاسل تصوف خود را اهل عشق مي­دانند اما شطار اصل مذهب و طريقت همان عشق است.

دربارۀ اين سلسله و كرسي نامۀ مشايخ آن در كتاب «­بستان السياحه» حاج زين العابدين شيرواني؛ و « اصول الفصول » رضا قلي خان هدايت و­« طريق الحقايق» نايب الصدر­و «­بحر المعارف » شيخ عبدالصمد همداني رحمه­الله تعالي شروحي نوشته­اند كه اكثرش مكررات است؛ و ما خلاصۀ آن را كه مورد احتياج است ذكر مي­كنيم.

معروف اين است كه رشتۀ سلسله شطاريه از امام ششم اماميه حضرت امام جعفرصادق عليه السلام منشعب مي­شود و طريقه شطار را در مقابل طريقۀ اخيار و ابرار بالاترين طريق سلوك الي­الله  مي­شمارند.

در كتاب بحر المعارف مي­گويد طريقۀ اعمال ظاهره از صوم و صلوۀ و تلاوت قرآن و امثال آن موسوم است به طريقه اخيار، و طريقۀ مجاهدت و رياضت اهل باطن موسوم است به طريقۀ ابرار .

از ظاهر نوشته صاحب بحر المعارف معلوم مي­شود كه « شطار » را بصيغۀ جمع يعني با ضم شين مي­خوانده و آن را در مقابل اخيار و ابرارتفسير كرده است.

مرحوم نايب­الصدر كتاب طرايق الحقايق مكرر از اين سلسله نام برده و بنقل از بستان السياحه و اصول­الفصول و رياض­العارفين و غيره شرحي راجع به بزرگان و اعيان اين طريقه نوشته است(ج2صفحات 68، 69، 78، 97، 98). و در يك موضع ( ج2ص 97) ابيات ذيل را از منظومۀ ميرزا محمد تقي كرماني نقل كرده است:

هم­چنين آن جعفرصـــادق لقب                       آن امـــام پاك و پاكيزه نسب

چشم دل بگشود چون طيفور را                       بايـــزيد آن پاي تا سر نور را

جملـــه درويشان شطاري لقب                       خرقه بگرفتند از آن كامل ادب

و بعد از نقل اشعار مي­گويد : «ولي وجه تسميه و مقصود از اين نسبت معلوم نشد و فعال صيغۀ مبالغه است از شطر بمعني قصد يعني تأكيد در توجه به خدا و طريق سير بسوي خدا اما اين معني به سلسلۀ طيفوريه انحصار ندارد بلكه عموم سلاسل را شامل است».

نوشتۀ صاحب طرايق باختصار نقل شد؛ و از صريح گفتار او معلوم مي­شود كه خود او صحيح اين كلمه را «شطار» بفتح شين و تشديد طاء بصيغۀ مبالغه مي­دانسته است.

 

اصطلاح بابا و باباهاي اصفهان

كلمۀ كه «بابا» در «بابا ركن الدين» آمده است؛ نظير « شيخ » و«پير» و«استاد» و امثال آن از عناوين مصطلح عرفا و زهاد و مشايخ و اقطاب قديم است كه كه اتفاقاً اسامي و قبور بسيار از اين طبقه در اصفهان باقي مانده است؛ مانند «باباشير» مقابل مدرسۀ عربان جنب امامزاده احمد؛ « بابانوش» در محلۀ چملان؛ «باباعلمدار» در محلۀ اليادران؛ و«باباحسن» در بيد آباد؛ و «بابا جوزا» در محلۀ جوباره ؛ و «بابا سرخ» در محلۀ شمس­آباد؛ و «بابا محمود»؛ و «بابا شيخ علي» خارج شهر در بلوك لنجان؛ و همچنين گروه ديگر كه متأسفانه تاريخ آن مجهولست.

فقط از جملۀ بابا­هاي اصفهان غير از باباركن­الدين يك نفر ديگر داريم بنام باباقاسم يعني  « ابوالقاسم محمد اصفهاني متوفي 741ق» كه او نيز مانند باباركن الدين بقعه و مقبرۀ مجللي دارد نزديك مسجد جمعه كه از ابنيه مهم تاريخي است.

علاوه مي­كنم كه اصطلاح «­بابا» در مورد درويشان دوره دار و سردمداران تكيه­ها در عهد صفويه نيز معمول ومتداول بوده است؛ چنانكه در تذكره نصر­آبادي و بعضي ديگر از مآخذ مربوط به آن زمان نوشته­اند كه شاه عباس اول چون « تكيۀ حيدر» را در چهار باغ ساخت بابايي آن را به « باباسلطان قلندر» داد و راتبه و مقرري براي او معين كرد؛ و بعد از فوت او بابايي آن تكيه را به « باباحيدر» دادند؛ و او چون فوت شد« باباصفي» جانشين او گرديد­؛ وي نيز در جواني درگذشت و برادرش   « بابارضي » بجاي او نشست.

اما باباهاي قديم اصفهان از قبيل « بابانوش» و « بابا علمدار« و «باباشير» و امثال آن ظاهر اين است كه اكثر در قرن هشتم و نهم هجري مي­زيسته­اند، والله العالم

منبع: نامۀ مينوي: زير نظر حبيب يغمايي، ايرج افشار، مقاله (باباركن الدين شيرازي) جلال الدين همايي، صص510-480.

چهارشنبه چهارم 8 1390 11:29
X